قدر این خاطره را دریابیم

شب آرامی بود...

می روم در ایوان تا بپرسم از خود:

                            "زندگی یعنی چه؟"

ادامه نوشته

صندلی داغ...

سلام.مریم پویان هستم.مهمان جدیدصندلی داغ!!!اگربگم آماده جواب دادن به سوالات غیرقابل پیش بینیتون هستم دروغ گفتم !!!!اما سعی میکنم آماده باشم!درضمن علاوه برجواب دادن به سوالاتتون آماده شنیدن انتقادهای منطقی و توام بادلیلتون از خودم هستم. و قطعا به همه سوالات خوب و جالبتون جواب خواهم داد چون به دوستان ایمان دارم.ممنون

شراب چشمان تو

رویایی کوتاه دریک شب بی فردا

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
همه اندیشه ام اندیشه فرداست
وجودم از تمنای تو سرشار است
 زمان در بستر شب خواب و بیدار است
هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز...
 خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز …
 رود آنجا که می بافتند کولی های جادو گیسوی شب را
 همان جا ها که شب ها در رواق کهکشان ها عود می سوزند
 همان جاها که اختر ها به بام قصر ها مشعل می افروزند
همان جا ها که پشت پرده شب دختر خورشید فردا را می آرایند
 همین فردای افسون ریز رویایی
 همین فردا که راه خواب من بسته است
همین فردا که روی پرده پندار من پیداست
همین فردا که ما را روز دیدار است!
همین فردا که ما را روز آغوش و نوازش هاست
 همین فردا همین فردا...
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
زمان در بستر شب خواب و بیدار است
سیاهی تار می بندد
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است
دل بی تاب و بی آرام من از شوق لبریز است
به هر سو چشم من رو میکند فرداست
سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند
قناری ها سرود صبح می خوانند…
من آنجا چشم در راه توام ..ناگاه
تورا از دور می بینم که می ایی
تورا از دور می بینم که میخندی
تورااز دورمی بینم که می خندی و می ایی
...نگاهم باز حیران تو خواهد ماند
سراپا چشم خواهم شد
تورا در بازوان خویش خواهم دید !
 سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد
تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت
 برایت شعر خواهم خواند
برایم شعر خواهی خواند
تبسم های شیرین تورا با بوسه خواهم چید
وگر بختم کند یاری
در آغوش تو...
… ای افسوس…
 سیاهی تار می بندد
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است
هوا آرام شب خاموش راه آسمان هاباز

زمان دربسترشب خواب وبیدار است...