آرزوهای دندان پزشک خوش قلب
آرزوهای دندان پزشک خوش قلب
الهی از تو خواهم با دل و جان/ نگردد کس اسیر درد دندان
مریضی از دهنها رخت بندد/ مریض از سرخوشی دائم بخندد
آرزوهای دندان پزشک خوش قلب
الهی از تو خواهم با دل و جان/ نگردد کس اسیر درد دندان
مریضی از دهنها رخت بندد/ مریض از سرخوشی دائم بخندد
به نام آنکه هستی نام از او یافت
به پاهای این دو نفر توجه کنید متوجه خطای دید می شوید !

باز کن پنجره ها را که نسیم ، روز میلاد اقاقی ها را جشن میگیرد
و بهار ، روی هر شاخه کنار هر برگ شمع روشن کرده است . . .
لمس بودنت مبارک سعیده جونم
عجایب هفتگانه دنیای جدید سازههای دستساز بشر هستند و دلیل اعجابانگیز بودن آنها مهندسی خارقالعاده بشری در ساختشان بوده است.
سد ایتایپو
سد ایتایپو که بر روی رودخانه پارانا در مرز پاراگوئه و برزیل زده شده است طولانیترین سد جهان است.
ایتایپو در قالب يك پروژه دوجانبه و بر رودخانه پارانا ميان دو كشور برزيل و پاراگوئه ساخته شد.
نيروگاه ايتايپو در واقع 20 درصد از كل انرژي مورد نياز صنايع برزيل و 93 درصد انرژي پاراگوئه را تامين ميكند.
پل گلدن گیت
گلدن گيت پلی معلق است که در سانفرانسیسکو آمریکا قرار دارد.
این پل در دهانه خلیج سانفرانسیسکو قرار دارد تا سالها با 2737 متر طول بلندترین پل معلق جهان بود.
برج ملی کانادا

این برج که 553.33 متر ارتفاع دارد دارد در 12 سپتامبر سال 2007 عنوان بلندترین سازه جهان را که 31 سال از آن خود کرده بود به برج دوبی که هنوز در حال ساخت بود داد. برج سی ان یکی از سمبلهای کشور کانادا است.
"دلتا ورکز" هلند
در جنوب غرب هلند برای جلوگیری از پیشروی دریا در دلتای راین-مویزه -شلت انجام شده است.
این مجموعه شامل سدها، کانالهای آب، اهرمهای کنترل جریان آب، خاکریزها و چندین سیلگیر است. هدف از ساخت چنین سازههایی کوتاه کردن خطوط ساحلی هلند و در نتیجه کمکردن تعداد خاکریزهایی است که باید برای جلوگیری از نفوذ آب دریا در خشکی ساخته شود.
مپایر استیت ساختمانی 103 طبقه در نیویورک و سمبلی از آمریکا است.
این ساختمان به مدت چهل سال بلندترین ساختمان طبقاتی در دنیا بود امپایر استیت بخشی از هویت شهر نیویورک است و در سراسر جهان به عنوان یکی از سمبلهای آمریکا شناخته میشود.
تونل کانال مالش
تونل کانال، تونلی 50.5 کیلومتری است که زیر بستر دریای مانش حفر شده و کنت در انگلیس را به کاله در فرانسه متصل میکند.
دارای دو خط ریلی و یک تونل جانبی برای خودروها است.

نقوشی که شما می بینید، تماما وقایع حقیقی بوده که در مزارع حبوبات در سراسر دنیا اتفاق افتاده و منشا آنها نامعلوم است.
در بریتانیا، کشاورزان برای نسل های متمادی شاهد ظهور نقوش دایره ای ساده ای در زمین هایشان بوده اند. رسانه های بریتانیایی اولین بار در اوایل دهه 1980 این نقوش را گزارش کردند. در 1990 این نقوش ذهن همه را به عنوان پدیده جدیدی مشغول کرده بود، چون این نقوش از شکل های ساده تبدیل به شکلهای هندسی و پیچیده تر شده بودند. نقوش مزارع پدیده ای جهانی است و هر سال گزارش های جدیدی از این پدیده در کشورهای مختلف به دست می رسد. با این حال، تمرکز این وقایع بیشتر در جنوب انگلستان و در اطراف مناطق باستانی مثل Stonehenge، Avebury و Silbury Hill (بزرگترین تپه انسان ساخت اروپا) می باشد.
با اینکه تئوری های بسیاری در مورد منشا آنها وجود دارد، هنوز هیچ کدام از آنها نتوانسته است بطور قانع کننده ای نحوه شکل گیری آنها را توضیح دهد. ولی شاید بعضی از مدارک قانع کننده تر، ویدیوهای دستی باشد که گوی های کوچک درخشانی را داخل و اطراف نقوش نشان میدهد. از بسیاری از این نورها در نور روز فیلمبرداری شده است و بنظر می رسد این اشیا با منظور و بطور هوشمندانه ای حرکت میکنند. آیا ممکن است رابطه ای بین این گوی های نورانی و بوجود آمدن نقوش مزارع وجود داشته باشد؟
تحقیقات علمی بر روی نمونه های گیاهی که از نقوش مزارع تهیه شده اند انجام گرفته است. تحقیقات دکتر ویلیام لون گود(US biophysicist Dr William Levengood) نشان داد نوعی انرژی مایکروویو در فرایند بوجود آمدن نقوش تاثیر داشته است. از پژوهشگران نقوش مزارع انتظار می رود از افکار خلاقانه و ابتکاری در تحقیقات خود استفاده کنند. بعضی از تحقیقات اخیر از مدیتیشن، نورها و اصوات موسیقایی برای ارتباط با ایجاد الگوهای جدید در مزارع استفاده می کنند، چون دیده شده که پدیده نقوش با ذهن انسان در تعامل هستند.
نقوش مزارع هرچه که باشند، باعث حیرت و الهام انسان ها در جای جای دنیا شده اند. آنها زندگی کسانی را که در گیر این مسئله بوده اند، با درک هرچه بیشتر این مسئله که جهان بی نهایت پیچیده تر از آن است که ما می دانیم، برای همیشه تغییر داده اند.
در طول ماه های آوریل تا اواخر آگوست، این نقوش در مزارع بریتانیا ظاهر می شوند
== پژوهشهای علمی ==
ابتدا [[ژاپن]] برای بررسی این پدیده گروههای ویژهای را به آمریکا و اروپا فرستاد. آنان اعلام کردند که نتایج مطالعاتشان نشان میدهد که این شکلها پیامی از جانب [[زیست فرازمینی|موجودات زنده فرازمینی]] هستند





می خواست برود، ولی چیزی او را پایبند کرده بود. می خواست بماند، ولی چیزی او را به سوی خود می
کشید. می خواست بنویسد، قلمی نداشت، می خواست بایستد، چیزی او را وادار به نشستن میکرد.می خواست بگوید، لبان خشکیده اش نمی گذاشتند. می خواست بخندد، تبسم در صورتش محو می شد. می خواست دست بزند و شادی کند، ولی دستانش یاری نمی دادند. می خواست نفس عمیقی بکشد و تمام اکسیژن های هوا را ببلعد، اما چیزی راه تنفسش را بسته بود. می خواست آواز سر دهد، نغمه اش به سکوت مبدل شد. می خواست پنجره ی کلبه اش را باز کند و از دیدن زیباییها لذت ببرد ، اما با اینکه پنجره با او فاصله ای نداشت این کار برایش غیر ممکن بود. می خواست بی پروا همه چیز را تجربه کند ولی دیگر فرصتی وجود نداشت. می خواست پرنده ی زندانی در قفس را پرواز دهد ولی ناتوان بود. می خواست گلی بچیند و به کسی که به او خیره شده بود بدهد دستش جلو نمی رفت. می خواست به همه بگوید دوستشان دارد و عاشقشان است لبش گشوده نمی شد، می خواست ستاره های آسمان را بشمارد و هنگام عبور شهاب آرزو کند که کاش روزهای رفته بر گردند. آخر او عکسی در قابی کهنه بود که توان هیچ کاری را نداشت می خواست حداقل لبخندی به لب داشته باشد اما لبانش خشکیده بود. یادش افتاد کاش وقتی عکاس گفت "بگو سیب" از دنیا گله نمی کرددلش می خواست اگر نمی تواند هیچ کاری بکند فقط بگوید سیب

هنوز صداي او خاموش نشده بود كه رگبار گلوله باريدن گرفت و چون دانشجويان فرصت فرار نداشتند به كلي غافل گير شدند و در همان لحظه اول عده زيادي هدف گلوله قرار گرفتند. به خصوص كه بين محوطه مركزي دانشكده فني و قسمتهاي جنوبي، سه پله وجود داشت و هنگام عقب نشيني عده زيادي از دانشجويان روي پلهها افتاده، نتوانستند خود را نجات دهند، مصطفي بزرگ نيا به ضرب سه گلوله از پا درآمد.
بعد از پايان درگيريها احمد هنوز زنده بود؛ او را به يكي از بيمارستانهاي نظامي تهران منتقل كردند. در حالي كه در درگيريها لوله شوفاژ در مقابل احمد تركيد بود و آب جوش تمام سر و صورت او را به شدت مجروح كرده بود با اين حال مسئولان بيمارستان از مداوا و حتي تزريق خون به او ابا كردند و 24 ساعت بعد او مظلومانه شهيد شد.
![]()
« اگر اجباري كه به زنده ماندن دارم نبود، خود را در برابر دانشگاه آتش ميزدم، همانجايي كه بيست و دو سال پيش، « آذر» مان، در آتش بيداد سوخت، او را در پيش پاي «نيكسون» قرباني كردند! اين سه يار دبستاني كه هنوز مدرسه را ترك نگفته اند، هنوز از تحصيلشان فراغت نيافته اند، نخواستند - همچون ديگران - كوپن ناني بگيرند و از پشت ميز دانشگاه، به پشت پاچال بازار بروند و سر در آخور خويش فرو برند. از آن سال، چندين دوره آمدند و كارشان را تمام كردند و رفتند، اما اين سه تن ماندند تا هر كه را مي آيد، بياموزند، هركه را ميرود، سفارش كنند. آنها هرگز نميروند، هميشه خواهند ماند، آنها «شهيد» ند. اين «سه قطره خون» كه بر چهره ي دانشگاه ما، همچنان تازه و گرم است. كاشكي مي توانستم اين سه آذر اهورائي را با تن خاكستر شده ام بپوشانم، تا در اين سموم كه مي وزد، نفسرند! اما نه، بايد زنده بمانم و اين سه آتش را در سينه نگاه دارم.»
دكتر شريعتي..................16 آذر سال 32 بود؛ نه!
گل افتابگردان رو به نور می چرخد و ادمی رو به خدا...ما همه افتابگردانیم

.اگر افتابگردان به خاک خیره شود و به تیرگی،دیگر افتابگردان نیست.افتابگردان کاشف معدن صبح است و با سیاهی نسبت ندارد.این ها را گل افتابگردان به من گفت و من تماشایش می کردم که خورشید کوچکی بود در زمین و هر گلبرگش شعله ای بود و دایره ای داغ دردلش می سوخت...افتابگردان به من گفت:"وقتی دهقان بذرافتابگردان رامی کارد،مطمئن است که او خورشید را پیدا خواهد کرد.افتابگردان هیچوقت چیزی را با خورشید اشتباه نمی گیرد؛اما انسان همه چیز را با خدا اشتباه می گیرد....افتابگردان راهش را بلد است وکارش را میداند.او جز دوست داشتن افتاب و فهمیدن خورشید کاری ندارد.او همه ی زندگی اش را وقف نور میکند،در نور بدنیا می اید و در نور می میرد.نور می خورد و نور می زاید.دلخوشی افتابگردان تنها افتاب است...افتابگردان با افتاب امیخته است و انسان باخدا...بدون افتاب،افتابگردان می میرد؛بدون خدا،انسان...افتابگردان گفت:"روزی که افتابگردان به افتاب بپیوندد،دیگر افتابگردانی نخواهد ماندو روزی که تو به خدا برسی،دیگر"تویی"نمی ماند.و گفت من فاصله هایم را با نور پر میکنم،تو فاصله ها را چگونه پر میکنی؟"افتابگردان این را گفت و خاموش شد.گفت و گوی من و افتابگردان ناتمام ماند.زیرا که او در افتاب غرق شده بود.جلو رفتم بوییدمش،بوی خورشید میداد.تب داشت و عاشق بود.خداحافظی کردم،داشتم میرفتم که نسیمی رد شد و گفت:"نام افتابگردان همه را به یاد افتاب می اندازد،نام انسان ایا کسی را به یاد خدا خواهد انداخت؟"ان وقت بود که شرمنده از خدا رو به افتاب گریستم...

لغت نامه ی انسان های دو رو
-چه جالب . بعد چی شد؟
ترجمه : هنوز داری حرف می زنی؟ بس کن دیگه.
-این بار دیگه چیکار کردم؟
ترجمه: این بار چطوری مچم رو گرفتی؟
-عزیزم خسته ای . بیا یه کم استراحت کن.
ترجمه: صدای جارو برقی نمی ذاره پلی استیشن بازی کنم. خاموش کن.
-یااااادم رفت.
ترجمه: کد پستی سی و چهار رقمی خاله اولین دوست دخترم رو هنوز یادمه اما روز تولد تو رو یادم رفته.
-از صبح تا شب دارم جون می کنم بخاطر تو و این بچه.
ترجمه: امروز از محل کار مرخصی گرفتم با رفقا رفتیم کنار رودخونه کباب خوردیم.
-بذار تو کار آشپزخونه کمکت کنم.
ترجمه: چی رو باید بخورم؟ از کجا شروع کنم؟
-عزیزم راه رو بلدم.
ترجمه: می تونم راهو پیدا کنم به شرطی که بفهمم تو کدوم کشوریم.
-نتونستم پیداش کنم.
ترجمه: شیی مورد نظر بیش از یه متر با من فاصله داشت. حوصله نداشتم پاشم.
-برای تمام کارهام یه دلیل منطقی دارم.
ترجمه: یه کم فرصت بده یه خالی بندی جور کنم
مقدمه جدید گلستان سعدی
منت خدای را عزوجل که لذت زن را قندو عسل قرار داد. همو که ازدواجش موجب محنت است و به طلاق اندرش مزيد رحمت. هر لنگه كفشي كه بر سر ما مي خورد مضر حيات است و چون مكرر فرود آید موجب ممات. پس در هر لنگه كفش دو ضربت موجود و بر هر ضربت آخي واجب.
مرد همان به كه به وقت نزاع
عذر به درگاه نساء آورد
ورنه زنش از اثر لنگه كفش
حال دلش خوب به جا آورد
ضربت لنگه كفش، لاحسابش هم از راه رسيده، و جيب شوهر بدبخت را به قيچي خياطي درآورده و حقوق يكماهه او را به بهانه جوئي بخورد.
شوهر و نوكر و كلفت و فلک دركارند
تا تو پولی به کف آوري و ماشين بخري
شوهرت با كت و شلوار پر از وصله بود
شرط انصاف نباشد كه تو مانتو بخري![]()
راه بهشت
مردی با اسب و سگش در جادهای راه میرفتند. هنگام عبوراز كنار درخت عظیمی، صاعقهای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدتها طول میكشد تامردهها به شرایط جدید خودشان پی ببرند?!
پیاده روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی باسنگفرش طلا باز میشد و در وسط آن چشمهای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذررو به مرد دروازه بان كرد و گفت: "روز بخیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟"
دروازهبان: "روز به خیر، اینجا بهشت است."
- "چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنهایم."
دروازه بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "میتوانید وارد شوید و هر چقدر دلتان میخواهد بنوشید."
- اسب و سگم هم تشنهاند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است."
مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. ازنگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند،به مزرعهای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازهای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز میشد. مردی در زیر سایه درختها دراز كشیده بود وصورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
مسافر گفت: " روز بخیر!"
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنهایم . من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگها چشمهای است. هرقدر كه میخواهیدبنوشید.
مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگیشان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، میتوانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط میخواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت!
- بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند:" باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی میشود! "
- كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما میكنند!!! چون تمام آنهایی كه حاضرندبهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا میمانند...
بخشی از كتاب "شیطان و دوشیزه پریم " اثر پائولو كوئیلو