فقر
فقر ، گرسنگی نیست، عریانی هم نیست …
فقر ، گرسنگی نیست، عریانی هم نیست …
دهج مهمان این هفته صندلی داغ.نمیخوام
مثل بقیه قانون بتراشم ولی سوالای
منطقی بپرسید.
لحظات را طي كرديم تا به خوشبختي برسيم اماوقتي به خوشبختي رسيديم فهميديم كه خوشبختي همان لحظات بود
بزرگي گفته: هميشه كسي رو براي دوست داشتن انتخاب كن كه قلب بزرگي داشته باشه تا براي جا شدن توي قلبش نخواهي خودت رو كوچك كني
توي دنيا عاشقا چه بي كسن عاشقا عاقبتش خاروخسن اينارو بهت ميگم تا بدوني عاشقي خيلي خطرناكه حسن!!!
غضنفر براي بار اول نماز خواند گاوش مرد روز دوم نماز خواند الاغش مرد روز سوم زنش گفت پياز نداريم گفت خدا شاهده بلند ميشم دو ركعت هم خرج تو ميكنم
لره تو تا كسي به راننده ميگه ميدان امام حسين رو بلدي ؟ راننده ميگه خودم بچه امام حسينم لره اشكش در مياد ميگه تو علي اصغري ؟ ماشاالله چقدر بزرگ شدي
عشق مثل اب مي مونه ....كه ميتوني تو دستات قايمش كني .... اخرش يه روز دستاتو بازمي كني مي بيني نيست...قطره قطزه چكيده بي انكه بفهمي ... اما دستات پر از خاطره است
مهرباني را از كودكي ياد گرفتم كه كه خورشيد نقاشي اش را سياه كشيد تا پدر كارگرش زير نور افتاب نسوزد
در سكوت دادگاه سرنوشت عشق بر ما حكم سنگيني نوشت گفته شد دل داده ها از هم جدا اي خدا! فرياد از اين قانون زشت
يک پادشاه اسپانيايي, به دودمان خود بسيار مي باليد.همچنين مشهور بود که با ضعيفان بي رحم است. يک روز, با نزديکان خود در دشتي در آراگون راه مي رفت که سال هل قبل, پدرش در جنگي در آن کشته شده بود. در آنجا به مرد مقدسي برخوردند که در ميان توده عظيمي از استخوان ها, چيزي را جست جو مي کرد.
پادشاه پرسيد: آن جا چه مي کني؟
مرد مقدس گفت: اعليحضرتا, سربلند باشيد.
هنگامي که شنيدم پادشاه اسپانيا به اين جا مي آيد, تصميم گرفتم استخوان هاي پدرتان را پيدا کنم و به شما بدهم. اما هر چه نگاه مي کنم, نمي توانم پيدايش کنم. مثل استخوان هاي کشاورزان, گداها, فقرا و بردگان است.