گاهی دلم میگیرد وچشم هایم اشک آلود

گلویم پربغض

تنها

گوشه اتاق تاریک مینشینم

حسرت ها را میشمارم وباختن ها را

نمیدانم کدام امید را ناامید کردم

نمیدانم کدام خواهش رانشنیدم

نمیدانم نمیدانم ولی باز هم

خودم را بغل میکنم

نوازشش میکنم

برایش لالایی میخونم ووسط ریختن قطره های اشک

میگویم خودم جان

درست میشود درست میشود

این رزهای تلخ میگذرد

دلم را به این حرف ها خوش میکنم

ولی باز میگویم:

تا شقایق هست باید زندگی کرد

ولی افسوس...